زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

زمین بازی بچه های مسجد...

نویسندگان

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زکات علم» ثبت شده است

هو العزیز

چگونه یک نماز خوب بخوانیم

« اگر نماز خوان‌ها خوب نماز بخوانند، بی نماز‌ها عاشق نماز خواهند شد. ما گناه تمام بی نماز ها را به گردن نماز خوان ها می اندازیم؛ چرا که اگر نماز خوان ها قشنگ نماز بخوانند،  اگر نمازخوان ها از نمازشان بهره وافی ببرند، طبیعتاً اکثر بی‌نماز ها هم به سمت نماز گرایش پیدا خواهند کرد. راه تبلیغ دین همین است. اگر ما بخواهیم برای نماز خوان کردن بی‌نماز ها تلاش کنیم راهش این است که ابتدا به نماز خودمان مقدار بیشتری عنایت و توجه بیشتری داشته باشیم و نماز خودمان را رشد دهیم.»

وقتی به این جملات رسیدم احساس تکلیفی درونم به وجود آمد. تا حالا این شکلی به نماز نگاه نکرده بودم.

تصمیم گرفتم برای بی‌نماز ها هم که شده درست تر نماز بخوانم اما نمی دانستم از کجا شروع کنم. جلوتر رفتم...

 

 

 

 

آها!! اولین راهش همینه! مؤدبانه نماز خواندن. خب حالا مؤدبانه یعنی چی؟

مؤدبانه می‌تونه خیلی از چیز ها رو شامل بشه، ولی مؤدبانه نماز خواندن میشه قرائت صحیح قرآن. از طرفی هم مؤدبانه نماز خواندن می‌تونه اول وقت نماز خواندن هم باشه. اما برای اینکه ما مؤدبانه نماز بخوانیم اول باید از خدا حساب ببریم و بزرگی خدا در در دلمان جای بگیرد که البته این اتفاق یک روزه اتفاق نمی‌افتد.

اگر اینگونه رفتار بکنی آن وقت هست که تکبرت هم از بین می‌رود، نفسمان اصلاح خواهد شد و خوبی‌هایمان بیشتر...

خب پس وقتی نمازت را مؤدبانه و اول وقت خواندی به نماز عارفانه و عاشقانه هم می‌رسی که در این کتاب مفصل درباره‌اش گفته.

خوبه که نمازخوان ها اطلاعاتشان درباره بهترین و برترین راه ارتباط با رب کامل باشه...

والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاتهعلیکم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۹
طیبین

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه کتاب عباس دست طلا

بچه دوم خانواده  تک پسر و4 خواهر داشت .پدرش می گفت تو باید کار بزرگی کنی.خودش دوست نداشت به جنگ برود. ماجراهای کتاب از زمانی کمتر از دو ماه از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز می‌شود. داستانی از زندگی سراسر کار و تلاش و زحمت حاج عباسعلی باقری. "عباس دست‌طلا" مروری کوتاه است بر زندگی‌اش و دودلی‌های او برای حضور در جبهه‌‌ها، از زمانی می‌گوید تصمیم می‌گیرد برای دو هفته به جبهه برود و ببیند در آن جا چه کاری از دستش بر می‌آید.

از زمانی که جنگ آغاز شد و مغازه صد‌متری‌اش را رها می‌کند. اولین اعزام باقری هجدهم آبان ماه سال 1359 است. به همراه چند نفر از دوستانش وارد پادگان ارتش در اسلام آباد می‌شوند.

محلی که خودروهای خسارت دیده از انفجارها توسط تعمیرکاران شرکت خودرو سازی ایران ناسیونال تعمیر می‌شوند و عباسعلی باقری و دوستانش که قرار است توانایی خود را در کار ثابت کنند، جیپی را که چپ کرده تعمیر می‌کنند. توانایی و سرعت آن‌ها باعث شهرت‌شان می‌شود. در تعمیراتش یک مینی بوس را به وانت ویک اتوبوس را میسازد.

پس از گذشت یک ماه و نیم از بازگشت آن‌ها از جبهه‌ها، باقری تصمیم می‌گیرد تیمی فنی و حرفه‌ای را برای تعمیر خودرو‌ها به جبهه‌ها ببرد. یافتن این نیرو‌های ماهر و مجاب کردن آنها بخش مهمی از کتاب «عباس دست‌طلا» است و به نوعی انگیزه مردم برای حضور در جبهه‌ها و چرایی شرکت نکردن برخی افراد در دفاع‌مقدس را بیان می‌کند.

باقری در نهایت تیمی 21 نفره را تشکیل می‌دهد تا به ستاد جنگی زیر نظر شهید دکتر مصطفی چمران بپیوندد، اما به دلیل ماجرا‌هایی که در هنگام اعزام رخ می‌دهد، تنها 9 نفر از تعمیرکاران باقی می‌مانند، افرادی حرفه‌ای که نزدیک به 14 ساعت در روز کار می‌کنند و خودروها را به سرعت تعمیر و تحویل می‌دهند بهترین تیم تعمیرات جنگ میشوند.

بخش دیگری از کتاب «عباس دست‌طلا» به ماجرای حضور خانواده باقری در اهواز و منطقه جنگی اختصاص دارد. فعالیت‌های وی تا پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ادامه پیدا می‌کند و مهارت او در تعمیر خودرو‌ها باعث می‌شود تا به او لقب عباس دست طلا را بدهند در خاطرات او میتوان گفت بعضی از اتوبوس دار ها بخاطر اینکه دوست نداشتند اتوبوسشان از بین رود می گفتند که فیلتر یاتاقانمان خرابه و هر روز اتوبوس های زیادی از این ترفند استفاده می کردند تا اینکه عباس حقه این هارا فهمید وآن هارا بدون اینکه ببیند میگفت درسته.یا یک نفر از دستی یک تریلی را درون رودخانه انداخته بود و به بقیه گفته بود که دشمن تیر میزد و اختیار از دست او در رفته بوده و باید خسارت اورا هم بدن و او یک ماشین بخرد . که میخرد عباس باور نمیکند و خودش حضورن به رودخانه میرود و میبینذ که ماشین تیری نخورده وسالمه.یا از بس که توپ جنگی را باز کرده بود خودش یک توپ ساخته بود.

              در خلال بردن نیرو ی ماهر به جنگ توسط عباس فابریک حسین پسر بزرگ او نیز اصرار به رفتن وکمک به پدر خود درتعمیر ماشین های سنگین میکند که در نهایت منجربه اعزامش به خط مقدم جبهه و شهادت او میشود      نویسنده و کارگردان علی طاهرپور

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۵۸
گجله ابن مربی

 

 بسم الله الرحمن الرحیم و صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

کتاب مصطفی

بسیار بسیار خوشحال هستم که در شب ولادت حضرت علی اکبر خلاصه ی این ک تاب را برای برادران و دوستان عزیزم مینویسم. شما بهتر از من میدانید که حضرت علی اکبر شبیه ترین فرد به پیامبر اکرم بوده است و امام حسین )ع( هر وقت دلشان برای رسول الله تنگ میشد به چهره نورانی حضرت علی اکبر نگاه می کردند. امیدوارم بتونیم با الگو قراردادن حضرت  علی اکبر خودمون رو بهتر و بیشتر رشد بدهیم.

               

«زندگی اخرین پیامبر خدا حضرت محمد )ص(،انقدر پر از حوادث و اتفاقات مهم برای انسان هاست،که اگر کسی تاریخ زندگی او را بخواند و مطالعه کند هرچیزی که لازم است یک انسان از تاریخ بفهمد را یادمیگیرد.» من وقتی این کلمات و جملات را در مقدمه این کتاب یافته ام،علاقه ام دوچندان شد که این کتاب را بخوانم.

برادران عزیزم،پر اهمیت بودن و مهم بودن تاریخ دوره زندگی پیامبر به این دلیل است که برامده از قران است. برای همین ما می توانیم برای بهتر فهمیدن رخ داد های این دوره به ق ران رجوع کنیم و این ق ران است که معیار درست بودن یا نادرست  بودن گ فته های مورخان است. حالا می خواهم شما را به روزهای ابتدای ی دعوت اسلام ببرم.

« سوره های ق ران که بر محمد نازل می شود را یاد میگیرند و مثل یک خبر مهم با هم در مورد  ان حرف میزنند. زندگی  انها شبیه یک مدرسه با نشاط و زیباست که در  ان هر روز کلمات قشنگ و خوبی را یاد میگیرند کم کم و در طول چند سال کلمات بیشتری هم یاد گرفتند. مثلا وقتی که تعجب می کنند «سبحان الله» می گویند؛یعنی خدایا دوستت دارم چون شبیه بدی ها و ناتوانی ها نیستی و هیچکس برای من مثل تو نیست. ان ها وقتی گرفتار یا غمگین می شوند «ماشاءلله» می گویند؛یعنی خدایا دوستت دارم و به همین دلیل دلتنگیم با هرچیزی که تو برایم بخواهی،برطرف می شود.  ان ها وقتی خوش حال میشوند یا نعمتی به ان ها میرسد «الحمدلله» می گویند؛یعنی خدایا دوستت دارم و هر کامل شدن و زیبایی مخصوص توست. ان ها وقتی به ارامش میرسند«شکرالله» می گویند؛یعنی خدایا دوستت دارم و به تو وفا دارم. ان ها وقتی زندگی برایشان سخت و تنگ می شود «حسبی الله» می گویند؛یعنی خدایا دوستت دارم چون با وجود تو به چیز دیگری نیاز ندارم.  ان ها وقتی با دستورات خدا رو به رو می شوند « لاحول ولا قوه الا بالله» می گویند؛ یعنی خدایا دوستت دارم چون توان انجام کارها از توست. ان ها وقتی «الله اکبر» می گویند؛ یعنی خدایا دوستت دارم و به خاطر تو از هر وضعیتی به  وضعیت بالاتر پیشروی میکنم و ...»      چه زیباست حتی انسان با شنیدن این کلمات جان تازه ای میگیرد.

  بخش مهمی از زندگی پیامبر اکرم)ص( را غزوه ها و سرّیه ها تشکیل می دهند. غزوه یعنی جنگ های ی که پیامبر در  ان حضور  داشتند و سرّیه جنگ هایی که فرمانده یک فرد دیگر جز پیامبر بوده است.

می خواهم برشی از غزوه خیبر را بنویسم جای ی که باز هم علی )ع( حریف مشرکان پست فطرت بود و چه محشری کرد  مولایمان.« عمرو پسر عبدود، عکرمه پسر ابوجهل، نوفل پسر عبدالله و ضرار پسر خطاب از خندق گذشته اند و حالا پسر عبدود مبارز  می طلبد. قدرت و مهارت او  انقدر زیاد است که کسی از مسلمانان به جز یک نفر جرات مبارزه با اورا ندارد. علی سومین بار است که داوطلب شده است. انتظار محمد این است که دیگران هم پا پیش بگذارند؛اما سر ها پایین است و همه به  اهستگی نفس می کشند. رسول خدا عمامه اش را بر سر علی گذاشت و دعایش کرد و علی روانه میدانی شد که اگر پیروز شود، ضربه سختی به دشمن زده است و اگر شکست بخورد، احتمال در هم شکسته شدن مقاومت مسلمانان زیاد است. عمرو، علی را میشناسد. او برای پدر علی، ابوطالب احترام زیادی قائل است.

  • من با پدر تو رفاقت داشتم؛ نمی خواهم با پسر ابوطالب بجنگم.
  • اما من می خواهم تو را بکشم.

 جمله ی شجاعانه ای بود و جلوی بهانه جوی ی پسر عبدود را گرفت. جمله ی بعدی علی یک با داوری است.

  • تو از حریفانت می خواستی سه درخواست کنند و یکی از سه درخواست را می پذیرفتی.

عمرو که همیشه با همین شگرد روحیه حریفانش را بهم میریخت و  ان ها مبارزه را از پیش باخته میدانستند، ضمن تایید از علی  خواست تا درخواست هایش را بگوید.

  • تو می توانی سه درخواست داشته باشی.
  • درخواست اولم از تو این است که مسلمان شوی، دوم اینکه جبهه جنگ را ترک نمایی و سوم اینکه برای جنگیدن از اسب  خود پایین بیایی.

عمرو دو تای اول را نپذیرفت اما حاضر شد از اسب خود پایین بیاید و هردو پیاده مبارزه کنند. نبرد اغاز شد و پس از مدتی درلابه لای گرد و خاک، صدای تکبیر علی بلند شد. این الله اکبر یعنی علی پیروز میدان شده است. نفرات دیگر فرار را بر قرار ترجیح می دهند. محمد این ضربه علی را با فضیلت تر از عبادات همه موجودات می دانست. او وقتی هم که علی  رو به روی  عمرو ایستاده بود، جمله عجیبی را به زبان  اورد.

  • اکنون همه اسلام در مقابل همه کفر ایستاده است.

در پایان مطالعه این کتاب رو به تمام دوستان و برادران گرامی خودم توصیه میکنم و ان شاءالله که بتونیم با مطالعه یسیره ی پیامبر اکرم )ص( هیچ وقت از دو یادگار گرانبهای ایشان یعنی اهل بیت و قران جدا نشویم.

 با تشکر از  اقای کاظم رجبعلی که با قلم روونشون ما رو بهرمند کردند.

                                                                                                                                    «الحمدالله رب العالمین»  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۹ ، ۰۱:۵۹
گجله ابن مربی

بسم الله ذی المعارج

خلاصه ای از کتاب نخل و نارنج

نخل و نارنج داستان زندگی شیخ مرتظی انصاری، خاتم الفقها و المجتهدین بوده که با قلمی از خیال نگاشته شده است.

        « شیخ نعلین خود را بیرون خانه کند و، بر چارچوب در سر گذاشت و آن را بوسید، آن گاه سر خم کرد و دست بر سینه وارد شد.

         عطر عجیبی شامه سید علی را پر کرده بود، عطری آشنا که پیش از آن در مسجد سهله با آن سرمست شده بود. در مقابل خانه زانو زد و گریست. دیوار و در خانه را بوسه باران کرد، دست بر سینه گذاشت و عقب عقب کوچه را برگشت. او پاسخ سوال خود را یافته بود. »

متن بالا تکه ای از این داستان شور انگیز بود که به هنگام مطالعه کتاب عاشقش شدم. داستان کتاب آنقدر زیبا بود که در دو سه روز تمامش کردم.

شیخ داستان ما اهل ماندن نبود و از ماندن می هراسید و بیشتر وقت زندگانی خویش را در سفر وزیارت مراجعین تقلید و علمای زمان خود می گذراند تا اینکه در مقصد نهایی خویش یعنی نجف ماندگار شد و چند سال پایانی زندگانی خویش را در آن شهر گذراند.

و در انتها توصیه ای دارم و دیگر هیچ: 

کتاب منقول می تواند الگوی بسیار آموزنده ای برای دیگران باشد و هر که دوست دارد دنیا و آخرت خویش را تضمین نماید بد نیست به کتاب مراجعه و از شیخ مرتضای داستان الگو بگیرد...

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۲۴
طیبین

به نام خدا

داستان کتاب سرگذشت یک سرباز  شرح از خودگذشتگی و ایثار حاج عبدالله است که 20 سال از عمرش را برای آباد سازی منطقه محروم و بهتر بگوییم فوق محروم بشاگرد صرف کرده است.

منطقه‌ای که تحت ستم و غفلت نظام طاغوتی پهلوی حتی از حقوق اولیه انسان‌های اولیه نیز محروم بود. منطقه‌ای که آب و غذا برای خوردن و لباس برای پوشیدن در آن وجود نداشت و حکومت پهلوی کوچکترین توجهی به آن نکرده.

خواندن این کتاب رمان گونه میتواند برای کسانی که قصد کمک کردن به محرومان را دارند بسیار کمک کند و حتی میتوان گفت لازم باشد زیرا حاج عبدالله والی الگو بسیار خوبی است .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۵
خیرین

                  بسم الله الرحمن الرحیم

     کتاب(وقتی مهتاب گم شد)نویسنده:حمید حسام ،در وصف خاطرات علی خوش لفظ 

وقتی قرار به خواندن کتاب(وقتی مهتاب گم شد)شد از حجم زیادش تعجب کرده بودم ک چطور میخواهم انرا تمام کنم اما وقتی شروع به خواندش کردم شیرینی بسیار زیاد کتاب را حس کردم به طوری که اگر مدت زیادی مشغولش میشدم احساس خستگی نمیکردم 

قبل از خواندن کتاب با(علی خوش لفظ)اشنایی چندانی نداشتم و نمی دانستم چه بزرگ‌مردی است اما با خواندن هر صفحه از کتاب متوجه خصلت های بیشتری از او میشدم 

همسنگریان خوش لفظ به او لقب های مختلفی داده بودند که یک بیانگر ویژگی های او بود از جمله :علی خوش رفیق ،علی خوش زخم ،علی خوش خوراک،علی خوش معنا،...یکی از مهم ترین ویژگی های او که ادم با خواندن کتاب متوجه میشد اخلاص بسیار بالای خوش لفظ بود اینکه چگونه در پی این بود که به جایی برود که کسی اورا نمیشناسد و کار هاس ساده تدارکاتی را انجام بدهد؛خوش لفظ را میتوان به عنوان الگویی برای مبارزه با نفس خود قرار داد(البته غیر از خوردن خوراکی ها) و البته از او بالاتر میتوان به علی چیت سازیان اشاره کرد که به بی باکی و شجاعت مشهور بود و جمله ای که میگفت:«کسی می‌تواند از سیم‌خاردار دشمن عبور کند که قبلاً از سیم‌خاردارهای نفسش گذشته باشد»

غیر از شناخت شخصیت خوش لفظ با خواندن کتاب از مهم ترین ویژگی های کتاب شرح و روایتگری بسیار خوب و‌دقیق شرایط سخت جنگ بود،اینکه چگونه در ۸سال جنگ رزمندگان با سختی های فراوان مقابل دشمن ایستادند؛چگونه خون خود را در راه خدا خرج کردند و مشابه بودن همه این فداکاری ها به فداکاری های یاران امام حسین(ع) در روز عاشورا.سرلوحه تمام رزمندگان روحیه شهادت طلبی امام حسین(ع)و یارانش بود،در کتاب به خوبی اشکار شده که رزمندگان قبل از هر عملیات چگونه با امام حسین(ع) و عاشورا انس میگرفتند و روضه میخواندند و خود را اماده شهادت میکردند 

یکی از نکاتی که با خواندن خاطرات خوش لفظ جلب توجه میکرد این بود که خوش لفظ از ابتدای جنگ با کسان  زیادی اشنا و رفیق شده بود اما یکی یکی انها شهید میشدند و میرفتند اما خوش لفظ با وجود زخم ها و جراحت های بسیار زیادی ک داشت(لقب خوش زخم را هم به این خاطر به داده بودند ک در یک عملیات ۱۷ تیر خورده بود اما زنده مانده بود) شهید نشد و با پر‌کشیدن دوستان و رفیقانش هر روز تنها تر میشد شاید همانطور که برادر ابوالفضل دهقان در خلاصه خودشان اشاره کردند ازمایشی برای صبر او بود اما اگر ما به جای او بودیم چه کار میکردیم ایا طاقت میاوردیم 

نکته دیگری که وجود دارد این است که باید به خودمان تلنگر بزنیم ،باید بگوییم ما که خود را شیعه میدانیم ما که خود را ادم های خوبی میدانیم(یا حداقل میخواهیم بشویم) ایا خود را به اندازه کافی اماده کرده ایم که فردا روزی حسرت این را نخوریم که دوستان ما کسانی که هر روزمان را با انان سپری میکردیم در روز ظهور امان زمان(عج)یار امام بشوند اما ما نه !؟!؟...

خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم زیرا علاوه بر لذت شیرینی خواندن ان،خواندش نکات زیادی را به ما یاد میدهد از جمله رفتار رزمندگان و برادران در زمان های بسیار سخت با هم و شوخی های انها...و از همه مهم تر شهادت طلبی انان برای یکدیگر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۲۱
طیبین

بسم رب الشهدا

خلاصه کتاب رشد

نویسنده: علی صفائی حائری

فهمیدن قرآن چهار مرحله دارد:  ترجمه، تفسیر، روح و نور

1. ترجمه: درک مفهوم کلمه ها و جمله ها است.

2. تفسیر: شناخت مصداق و نمونه ها است.

3. روح: درک انگیزه ترکیب جمله ها و کلمه هاست.

4. نور: دیدار از جلوه های عظیم و عمیق آیه هاست.

هدف این کتاب (رشد) شناخت عظمت، دقت، زیبایی و روابط آیه ها است.

در لحظات بحرانی زندگی کلمه ها، فکر ها و کار ها معنی خود را از دست می دهند و بی مفهوم می شوند. در این لحظه است که چیزی بر جای چیز دیگر می نشیند چون که مرز ها شکسته شده است و به همین دلیل درگیری هایی بی نتیجه به بار می آورد. به همین دلیل قانون و ظابطه ها به هم می ریزد.

اگر انسان در این راه با تدبیری برای اصلاح رهبری و تقدیری برای طرح ریزی و تنظیمی در عمل همراه بود هرگز دچار این حادثه ها نمی شد.

انسان در دوره ای از زندگی استعداد هایش را کشف می کند، سپس آن ها را مانند آهن استخراج می کند و بعد آن ها را تصفیه می کند و آن موقع مثل آهن خالص می شود و ما به آن شکل می دهیم و به صورت ابزار های مختلف در می آوریم، اما این برای انسان کافی نیست و او را به سمت پوچی می برد. در اینجا است که انسان ها بعد اخلاق را وارد زندگی خود می کنند اما باز متوجه می شوند که راه و جهتی ندارند و دوباره به سمت عبث و پوچی می روند. زمانی انسان می تواند خود را از این پوچ خلاص کند که به استعداد هایش جهت داده و آن ها را رهبری کند.

این وسیله رهبری همان قرآن است. قرآن کتابی است که نه تنها تکامل بلکه رشد را هدیه می دهد. قرآن کتابی است که پس از شکل گرفتم رهبری را به ما می آموزد و رشد یعنی رهبری کردن استعداد های تکامل یافته.

رشد زیاد شدن انسانی است که به استعداد های تکامل یافته اش جهت بدهد و آن ها را از بند بست و پوچی برهاند به دنبال روش حرکت و صراط رهبری و ضرورت مذهب را پیدا کند.

حال گاهی برای انسان سوال پیش می آید که چرا باید رشد کنیم؟

خوب این که واضح است چون استعدادش را داریم و اگر از آن به درستی استفاده نکنیم دچار بحران می شویم آن هایی که گندم می کارند وسعت و خطر و سرمایه زمستان را فهمیده اند و آن هایی که راه دراز و وقت کوتاه انسان را فهمیده اند به دنبال رشد هستند. اینان زندگی و مرگ را جور دیگر می بینند و زندگی برایشان  تکرار نیست و مرگ از دست رفتن و خودکشی نیست.

آن ها اینگونه باور دارند که هر موقع زندگی سازنده تر است زندگی و هر موقع مرگ بارور تر است مرگ را انتخاب می کنند و همین دلیل مرگ آن ها خودش زندگی و ادامه حیات است.اما برای رشد ما به عواملی بستگی دارد، همانگونه که پرورش مناسب گندم به عواملی بستگی دارد.

عوامل رشد

1. سرمایه ها: منظور از سرمایه همان استعداد است. برای فهمیدن استعداد هامان دو راه است. اولی مقایسه خودمان با دیگر موجودات و دوم نگاه کردن به نیاز هامان است مثلا گرسنگی نشانه معده، روده، رگ ها و سلول است.

انسان اگر چه در استعداد هایش با دیگران متفاوت است اما در رهبری کردم استعداد با بقیه هیچ فرقی نداریم؛ یعنی خود استعداد مهم نیست بلکه جهت و هدفی که ما از آن استعداد استفاده می کنیم مهم است و اگر ما این را در جامعه ملاک قرار دهیم دیگر اختلاف عمل ها و اختلاف استعداد ها باعث ظلم و بی عدالتی نمی شود.چ

چون حکمت بر اساس نیاز های گوناگون بوده است، به استعداد های گوناگون احتیاج دارد و به هر کس همان قدر که داده اند همان قدر را بازخواست می کنند و پاداش را نسبت به استعداد ها می دهند نه بر اساس خود استعداد ها.

2. نیازها: انسان سرمایه هایی دارد که با استفاده از آن ها در فاصله تولد تا مرگ تجارت می کند . او در این دوران سعی می کند بهترین مکان را برای تجارت انتخاب کند.

ما از استعداد های عظیم انسان می فهمیم که او برای راه شصت الی هفتاد ساله آفریده نشده است چون که برای این زندگی محدود به این همه استعداد نیاز نداشت.ون که انسان بی نهایت سرمایه دارد پس بی نهایت ادامه خواهد داد و در این راه باید رشد کند و خود را قوی کند. انسان در این دوره هفتاد ساله پا ها را می سازد تا در مرحله بعد راه را طی کند. همان طور که حضرت علی(ع ) می فرماید: آه از توشه کم و راه دراز. اگر هدف حضرت علی بهشت بود با کمتر از این ها به دست می آورد. او راهی تا بی نهایت دارد و در این راه هرقدر توشه جمع کنی کم است.

کسانی که این راه دراز را دیده اند همیشه به دنبال خریداری اند که بیشتر سود دهد و شب و روز مشغول و هرگز وقت خود را صرف بازی و... نمی کنند. انسان بی نهایت سرمایه و بی نهایت راه دارد و حدودا هفتاد سال وقت برای تجارت.

3. بازار ها و خریدار ها: ما باید در این زمان به تجارتی دست بزنیم که سود بیشتری بدهد. یک بازار، بازار پایین است و با خریدار هایی به نام دل حرف هایش را به نام دنیا و هوس هایش را به نام مردم جلوه می دهد. این بازار سرمایه ما را جذب و سپس می دزدید و هیچ سودی نمی دهند. یک بازار دیگر هست به نام الله، رحیم، مالک و مهربان که سرمایه ما را گرفته و روز به روز بر آن اضافه می کند.

4. خسارت ها: اگر از بازار پایین خرید کنیم چیزی جز خسارت نمی بینیم و اگر هم لذت می بریم به خاطر این است که نمی دانیم چه چیزی را از دست می دهیم مثل آن پسری که صد هزار تومان را با چند بسته شکلات عوض می کند.

ما هر روز به ثروتمند می افزاییم اما به خودمان چه؟ من باید کاری بکنم که خودم رشد کنم و سرمایه هایم زیاد شود. اگر بخواهیم خسارت نبینیم باید به سوی کسی می رفتیم که از من بزرگتر باشد و چه کسی بزرگتر از حاکم من؟ باید به کسی معامله می کردم که چیزی داشته باشد و چه کسی  دارا از مالک من؟ باید سراغ بازاری را می گرفتم که قدرت جذب داشته باشد و چه بازاری وسیع تر از بازار آخرت؟ باید در راهی می دویدم که بنده بست نداشته باشد و چه راهی بهتر از بی نهایت؟ 

5. جبران ها: در تمامی دوره ها انسان در خسارت است مگر آن هایی که به هدف یا عشقی رسیده اند.

انسان وقتی هدف ندارد آهسته آهسته راه می رود. اما وقتی هدفی داشته باشد با سرعت به کارش ادامه می دهد. هر هدفی تا اندازه ای استعداد ما را به کار می گیرد و سرمایه های ما را بارور می کند. پس باید بهترین هدف را انتخاب کند.

پول، قدرت، شهرت و ریاست این ها همه می تواند هدف باشد، اما ابن هدف ها که چیزی ندارد و ما و استعداد هایمان را به بند بست و پوچی می رساند.

ما با استفاده از فکر و عقل بهترین هدفها انتخاب می کنیم. و با تعقل و تفکر هدفی جز الله نمی ماند.

عشق به حق و ایمان به خدا تمام سرمایه ها را به جریان می اندازد و اگر عاشق خدا شویم، هر کاری که معشوق بخواهد می کنیم و چون خدا جز خوبی و رشد خلق نمی خواهد پس ناچار ما هم به سمت این راه می رویم.

پس کسی که عاشق خدا شد عاشق خلق می شود و این عشق سبب مبارزه با ناحق و امر به معروف و نهی از منکر می شود.

6. نقش مومن در رشد: علاوه بر ایمان شخصی فرد، مومن نیز می تواند به رشد کمک کند. چون که آنان همدیگر را به حق و صبر سفارش می کنند اما در این آیه از سوره عصر به سفارش و تواصی میان همراهان و همکارمان اشاره شده است، چون که می گوید "و عملوا الصالحات"

پس می توان گفت آن ها که به حق می رسانند و شکیبایی می آفرینند.

اما اگر جور دیگر نگاه کرد می توان دید که سازندگی و شکیبایی از آثار ایمان است پس یعنی به حق می رساند و به صبر یکدیگر را فرا می خواند و این عمل ته مانده های استعداد را جریان می اندازد.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۸ ، ۲۱:۳۷
طیبین

نام خدا

 این داستان روایتی از مادر شهید رضا پناهی است که ۱۲ سال بیشتر نداشت جالب است بدانید مادر این شهید از امام رضا خواسته بود تا پیش خدا واسطه شود تا فرزندی به او بدهد تا آن را در راه خدا فدا کند به همین دلیل مادر رضا اسم او را رضا گذاشت وقتی مادرش درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف به او می گفت امام زمان چرا ظهور نمی کند او می‌گفت باید در عمل نشان دهنده شوق خود درباره ظهور باشیم رضا از کودکی نوحه امام حسین علیه السلام می خواند او از بچگی تحمل ناراحتی و اشک کسی را نداشت رضا از ۸ سالگی مبارزه و انقلاب را شروع کرده بود آنقدر به امام علاقه داشت که وقتی حروف الفبا را یاد گرفته بود شبانه دیوار نویسی می‌کرد او به دستور امام در بسیج ثبت نام کرد عاشق مدرسه بود می گفت می خواهم پزشک شوم وقتی ما در هنگام جبهه رفتن رضا به او می گفت مگر نمی خواهید پزشک شوی رضا می‌گفت امام فرمان جهاد داده است امروز وجود من در جبهه لازمه.

 رضا نترس و شجاع بود وقتی اتفاقی برای رضا می افتاد حتی اگر مادر او می ترسید او نمی ترسید

 گاهی اوقات که دوستش غذایی نداشت رضا مقداری از لقمه خود را به او می داد و بسیار مهربان بود و به دیگران مهر می ورزید ویژگی که او را از هم سن و سال هایش جدا می‌کرد و و درک او از جنگ و جهاد بود عاشق شهادت بود هر وقت در ارتش حضور داشت باعث قوت قلب دیگران بود و هر وقت در جبهه نبود اطرافیان از نبود او ناراحت بودند همچنین خلاقیت بسیار بالایی داشت و در جبهه از آن استفاده میکرد مثلاً در جبهه قوطی های کنسرو را جمع می کرد و به دم گربه ها می بست و باعث تولید صدا می شد و دشمن فکر می‌کرد رزمنده های ایرانی هستند مادر قبل از شهادت رضا خواب شهادت او را دیده بود او در سال ۱۳۶۱ و بهمن به شهادت رسید و باعث تضعیف روحیه آنها شد وقتی خبر شهادت رضا را دادند مادر به جای ناراحتی به خدا گفت خدایا راضی ام به رضای تو شاکرم که تو پسرم را به آرزویش رساندی خیر و برکت او حتی بعد از شهادت او هم وجود داشت پولی در اورکد رضا بود و ما در خواب دیده بود این پول را باید به شخصی که قبلا در محل های دیگر روضه می‌خوانده بدهد...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۰۴
گجله ابن مربی

عارف ۱۲ ساله

بسم الله الرحمن الرحیم

این کتاب در مورد یک شهید دوازده ساله است که نسبت به سنش از میزان فهم و آگاهی بسیاری بر خوردار بود.

در کتاب بعضی از خاطرات شهید رضا پناهی است که در دوازده سالگی شهید شده است. به نظر من میزان فهم و آگاهی او به اندازه یک مرد چهل یا پنجاه ساله و یا حتی بیشتر است که سرد و گرم زندگی را چشیده و تجربه به دست آورده.

به گفته مادر او، او عاشق خدا و اهل بیت بود و به نظر من، او این را با خونش ثابت کرد و در راه اسلام شهید شد.

شهید رضا پناهی حتی در زمان قبل از انقلاب نیز با آن سن کمش برای پیروزی اسلام تلاش می کرد.

مادر او گفته روزی که امام به ایران آمد، او از پدر خواهش کرد که او را به دیدار امام ببرد اما برای پدر مشکلی پیش آمد و او نتوانسته که رضا را ببرد و رضا از شدت ناراحتی گریه می کرد و حتی وقتی تلویزیون لحظه ورود امام را نشان می داد او پای تلویزیون گریه می کرد؛ به نظر من کمتر کسی توی این سن به خاطر همچین چیزی گریه می کند، و این نشان دهنده عشق او به امام و انقلاب است.

شهید رضا پناهی می تواند یک الگوی بسیار خوب برای انسان ها باشد؛ شاید تعجب کنید که مگر انسان دوازده ساله می تواند برای کسی الگو باشد و این نشان دهنده اوج کمال و دانش در اوست.

در دوران جنگ تحمیلی از این رضا پناهی ها زیاد پیدا می شد که متأسفانه بعد از جنگ ما آن ها را فراموش کردیم. شاید این تقصیر ما مردم است که قدر انقلاب و شهدایش را ندانسته ایم.

شهید رضا بخش یکی از اعجوبه های زمان جنگ بود که این ها تنها بخش کوچکی از ویژگی های مثبت و نقاط قوت او بود، و به نظر من اگر بخواهیم تمامی ویژگی های او را بیان کنیم به یک کتاب هشتاد الی نود صفحه ای نیاز داریم که آقای سید حسن موسوی این ها را به نقل از مادر او در کتاب *عارف ۱۲ ساله* گنجانده است.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۲۴
گجله ابن مربی