زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

زمین بازی بچه های مسجد...

نویسندگان

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

امام باقر ع:حسد ایمان انسان را میخورد واز بین میبرد همان گونه آتش هیزم را


در زمان های قدیم مرد ثروتمندی زندگی می کرد.او غلامی داشت که بسیار به او میرسید واورا تامین میکرد.روزی به او گفت:میخواهم تورا آزاد کنم اما یک خواسته از تو دارم قول می دهی که آن را انجام دهی. غلام گفت: هرچه باشد قبول میکنم.مرد گفت:در خانه ی بقلی مردی زندگی میکند که زمانی رقیب من بوده است واکنون از من جلو زده است.میخواهم سر من را در پشت بام او قطع کنی تا وقتی مردم آن رادیدند بر گردن او بیندازند.غلام حرف اورا قبول کرد وسر او را برید و رفت.چند روز بعد به غلام خبر رسید درپشت بام خانه ی مردی سر بریده ای پیداشده است و اورا به جرم قتل زندانی کرده اند . دل غلام به رحم آمد وروانه شهر شد تا موضوع اصلی را بگوید.در این موقع بود که مرد زندانی به قاضی گفت:من اگر بخواهم کسی را به قتل برسانم اورا در خانه ی خودش یا دیگری به قتل می رساندم نه در خانه ی خودم.قاضی حرف اورا قبول کرد دراین هنگام بود که غلام وارد شد و همه واقعیت را گفت و پولی که مرد حسود به او برای انجام کارش را داده بود را برگرداند. نتیجه میگیریم که مرد حسود به خواسته اش که نرسیده بود که هیچ مال خود را نیز از دست داده بود

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم:آدم حسود برکسی غیظ و غضب دارد که گناهی نکرده است

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۲۶
طیبین

               بسم الله الرحمن الرحیم

روز اول مدرسه بود معلم وارد کلاس شد و شروع کرد به معرفی خودش بعد از ان سعی کرد تا با صحبت هایش حس رقابتی میان دانش آموزان ایجاد کند 
میان دانش آموزان کسی بود ک سطح هوشی بالایی داشت اما درس خیلی نمیخواند نامش امین بود.هفته ها ک میگذشت او تحت تاثیر حرف های معلم هر روز درسش بهتر میشد ،او شده بود شاگرد اول کلاس، همه به او غبطه می خوردند 
هر کس میرفت پیش او تا بفهمد چگونه درسش خوب شده است او پاسخ میداد:سعی و تلاش من هر روز درس هارا دوره میکنم و تمرین بسیار زیادی دارم 
دوستم بر خلاف همه فکر میکرد او دروغ میگوید و فقط بخواطر اینکه معلم ها او را دوست دارند به او نمره میدهند.دوستم همیشه به او حسادت میکرد اخر همیشه شاگرد دوم میشد و او شاگرد اول.
دوستم هفته ها بود ک پیش معلم ها میرفت و با انها مخفیانه حرف میزد،هرچقدر سعی می کردم تا بفهمم هدفش چیست جوابی نمیداد و فقط میگفت نقشه ای دارم خودت خواهی فهمید 
چند روز بعد معلم برگه های تصحیح شده امتخان بچه ها را پخش کرد به امین ک رسید اخم های معلم در هم رفت و یکدفعه برگه اورا پاره کرد  همه تعجب کرده بودند چون نمره امین مثل همیشه کامل شده بود اما برخورد معلم برای چه بود سکوت کلاس را فرا گرفته بود ک معلم گفت تو تقلب کرده ای این هم مدرکش همه از این حرف معلم متعجب بودند چون می دانستند امین کسی نیست ک تقلب کند دوستم به من گفت:حالا فهمیدی بالاخره انتقاممو گرفتم کاری کردم معلم به اون شک کنه...من خیلی جا خوردم انتظار همچین کاری را نداشتم 
روز های بعد فهمیدم فقط ان معلم اعتمادش را نسبت امین از دست نداره بلکه همه معلم ها با امین بد رفتاری میکنند رفته رفته امین روحیه اش تضعیف و درسش هر روز بدتر.حالا دوستم شده بود شاگرد اول کلاس اما ..اما باز هم راضی نشده بود انگار یک جای کار میلنگید دوستم به هدفش رسیده بود اما باز هم ناراحت بود همه بچه های کلاس به او بی توجهی میکردند انها فهمیده بودند همه این قضیه ها تقصیر دوستم است.امین چند روزی بود که به مدرسه نمیامد و همه نگرانش بودند 
دوستم از کارش پشیمان شده بود اما نمی دانست چگونه جبران کند ، پیش من امده بود و راه حلی میخواست 
من فکری به ذهنم رسید به دوستم گفتم بیا باهم به خانه امین برویم و ماجرا را برایش تعریف کنیم دوستم شوکه شده بود اما قبول کرد.من و دوستم شرمسار به خانه امین رفتیم و ماجرا را برای او تعریف کردیم من انتظار داشتم امین به شدت عصبانی شود اما او با خوش اخلاقی دوستم را بخشید و گفت اگر تو میخواستی اول شوی کافی بود بیای تا با هم درس بخوانیم و تمرین کنیم دوستم بسیار خجالت زده شده بود 
روز بعد رفت پیش معلمان و قضیه را برای انها تعریف کرد...از اون روز به بعد دوستم با امین باهم بسیار صمیمی شده بودند و با هم درس میخوانند 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۲۹
طیبین

کمکم کن قسمت دوم



بسم الله الرحمن الرحیم

برگشت و مرد را نگاه کرد ، درحالی که  قطره اشکی از گوشه چشمش فرو غلتید ، گفت: خدا ضایعت کند که مرا ضایع کردی! و باز او ماند و بغض گلو گیر همیشگی و حسرت...

برای او که هربار تا پیشت دروازه آسمان میرفت و خوشحالی کاروان نور را میدید ، دیگر زمین خسته کننده بود؛ ملال آور بود؛ اما او چه کار میتوانست بکند ؟ گوش صاحبش بدهکار این حرف ها نبود . انگار که پنبه در گوشش فرو کرده باشند . او هم نمیتوانست دست روی دست بگزارد. غصه خوردن و آه کشیدن فایده ای نداشت باید کاری میکرد بعد از کمی فکر با خودش گفت شاید .... راه خوبی به نظر میرسید. امتحانش ضرری نداشت. شاید آنجا میتوانست حرفش را بزند و کمی آدمش کند. 

مرد خوابید و رویای او آرام به حرکت در آمد او هم آرام آرام به سرزمین رویای صاحبش قدم گذاشت. باید او را جایی میبرد. جایی که ببیند و بفهمد دارد چه کار میکنند...


همه جا تاریک بود. باد دیوانه وار به هر سو میدوید. صاحبش نمیتوانست جلوی پایش را ببیند به سختی راه میرفت. کم کم صدای مبهمی به گوشش رسید و بلند تر شد. همان جا ایستاد و خشکش زد. از ترس به خودش میلرزید. شروع کرد بی هدف به هر طرف دویدن و کمک خواستن یک دفعه سمت راستش روشن شد. نور هایی را دید و با خوش حالی به سمت آنها دوید ؛ اما هرچه به نور ها نزدیک میشد آنها از او فاصله می گرفتند ! خسته و نا امید استاد و با صدای بلند فریاد زد : خواهش میکنم بمانید؛ مرا تنها نگذارید؛ من میترسم ! نور ها کمی مکث کردند و برگشتند...

هاج و واج مانده بود باورش نمیشد بعضی از دوستانش دست در دست این نور ها به طرفش آمدند . از دوستانش پرسید: این ها فرشته اند ؟ چرا فقط با شمایند؟-پس فرشته من کو؟ چرا کسی به من توجهی نمیکند؟ یکی از دوستانش به نوی که در دستش گرفته بود اشاره کرد و با تبسم گفت : معرفی میکنم: نماز بنده...

و ادامه داد نماز هرکسی هوای صاحبش را دارد تو هم نمازت را صدا کن تا همراهت شود...

این را گفتند و دور شدند . دوباره همه جا تاریک شد . و ترس و ناامیدی به جانش افتاد. با تمام وجود نمازش را صدا کرد.. طولی نکشید که احساس کرد کسب به طرفش می آید لاغر بود و ترکیده . به زور راه میرفت. انگار مریض بود! بات دست پاچگی پرسید : او دیگر که هستی ؟

-- من ؟ نباید هم بشناسی ! من نماز تو هستم!!

مرد با تعجب گفت : نماز من ؟ پس چرا مثل نماز دوستانم نور نداری؟ چرا اینقدر بیحالی..

او که انگار منتظر این حرف صاحبش بود ، دیگر بغضش ترکید . با گریه گفت چرا از من میپرسی همه اش تقصیر توست !!

تقصیر من؟ 

 دوستان تو نمازشان را درست و به موقع ادا میکنند و حواسشان فقط به پروردگار است برای همین نمازشان نورانی میشود. و به آسمان میرود؛ اما تو انگار نه انگار با خدای خودت حرف میزنی.

حواست به همه چیز است جز خدا. میخواستی من بهتر از این باشم؟! هر بار که مرا بالا می فرستی، پشت دروازه های آسمان می مانم و نمیتوانم همراه نماز های دیگر بالا تر روم . هر بار که ضایع میشوم و بر میگردم بر سرت فریاد می کشم و نفرینت میکنم ؛ اما تو اصلا توجهی نمیکنی . همه اش تقصیر توست ؛ خود تو...


صبح شده بود و حالا دیگر این ستاره ها نبودند که میدرخشیدند نگاهی به خودش انداخت. حالا او هم میدرخشید. ولی هنوز نگران بود. از اینکه نکند دوباره از دروازه رد نشود. 

به پایین نگاه انداخت. صاحبش را دید که سر بر سجده گذاشته...


منبع: سایت ستاد اقامه نماز شهر قم

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۴۶
گجله ابن مربی

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه بیانیه گام دوم

برای برداشتن گام اینده باید گذشته را درست شناخت!

چهل سال گذشته:

  • جمهوری اسلامی:
    • به اصول خود بشدت پایبند
    • به مرزبندی های خود با رقیبان بشدت حساس
    • در هیچ معرکه ای گلوله اول را شلیک نکرده اما پس از حمله: دفاع و ضربه محکم  
    • عزت و پیشرفت ایران در همه عرصه ها...علت:
    1. مدیریت های جهادی الهام گرفته از ایمان
    2. اعتقاد به اصل«ما می توانیم»
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۴۴
خیرین

بسم الله الرحمن الرحیم

سال تحصیلی جدید شروع شد .من تصمیم گرفته بودم سخت درس بخوانم و نفر اول باشم .ماه های اول خیلی خوب بود در پایه بالاتر از من کسی نبود.حس میکردم علی که همکلاسی من و نفر بعدی من در نمرات است به من حسادت شدیدی میکند.

روز ها گذشتند من با او دوستی کرده ام و ارتباطمان قطع نمیشد.تنها مشکل من با او این بود که نماز نمیخواند و من سعی میکردم او را نماز خوان کنم.

امروز برای اولین بار بعد از مدرسه با علی به پارم رفتم. او مرا با چند نفر آشنا کرد و با آنها مشغول بازی شدیم.موقع اذان شد من میخواستم بروم نماز بخوانم اما علی با اصرار نگذاشت و چون در وسط بازی بودیم به بازی ادامه دادم با خود گفتم:می روم خانه و نمازم را میخوانم. به خانه آمدم شب شده بود و نماز ظهر و عصرم قضا.

در روز های بعدی من و علی و آن چند نفر به صورت مجازی با هم بازی میکردیم اما نمیدانم چرا علی خیلی کم شرکت میکرد . هر دفعه بهانه ای می آورد و من با بقیه بازی میکردم.بازی بسیار لذت بخش بود و باعث میشد من از کار و زندگی یعنی نماز و درس و ... عقب بمانم یا آنها را انجام ندهم. بد جوری معتاد بازی شده بودم و روز به روز درس من بهتر میشد و درس علی بهتر.

ترک کردن بازی برایم سخت شده بود و حال میفهمم که دوستی من با علی یکی از اشتباهات بزرگ زندگی ام بود. دیگر میل به نماز و درس نداشتم و دنبال بازی بودم . باید اعتراف کنم که علی زبان خوشی داشت و خیلی خوب مرا معتاد انواع بازی ها کرد.

ولی صبر کنید.آیا سپیده دم را دیده اید که درمیان تاریکی شب فروزان میشود؟؟ پدرم کنسول بازی را از من گرفت است و من مانده ام مثل معتادی که در ترک است . براستی که دست پدرم درد نکند زیرا با این کار او من به خودم آمدم و به درس و کارهایم رسیدم و نماز هایم را اول وقت به جا می آورم حداقل اینگونه کمی احساس مثبت بودن میکنم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۵۴
طیبین
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۰۳
گجله ابن مربی
به نام خدا
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد. یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد ....."
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۴۲
خیرین

بسم الله الرحمن الرحیم

تا ب حال ب غاسق اذا وقب فکر کردی؟؟

روزی ک مردم درحال یادگیری بودن افکار داشت روشن روشن ترمیشد عده ای فکرشان روشن شد اما همه نه!

افکار خاموش بودند و بعضی نیمه روشن! 

آن ۲ گروه غافل از این که خطر در کمین هست عده ای در حال خوش گذرانی پ عده ای دیگه درحال تفکر و عمل بودند تنها روشن فکران بودند که از این خطر با خبر بودند اما چجوری باید به بقیه میگفتن !

کسایی که نه دل میداند نه گوش!

یکی از آنها گفت: وای برآنها که غافلند از خطر پیش رو وای بر آنها ک درحال روشن شدند هستند ولی سیاهی خطر را ب چشم نمیبینند... 

ایکاش کمی حتیاط میکردند و جدی میگرفتند

بعد از روز ها ناگهان سیاهی آمد اما سیاهی همان دود نبود آن سیاهی که داشتن دیگران اخطار میدادند خطری جز یک حرف نبود 

حرفی که : افکار خاموش و نیمه روشن را خاموش و از بین برد! 

اما چرا گروه اول از بین نرفتند ؟؟!!

افکار روشن هیچ گاه یا به سادگی خاموش نمیشوند!

همانگونه ک ۱۴ معصوم ما بین فساد آن زمان معصوم بودند !

مشکل الان دنیای امروزی همین هست که نمیدانیم خطر در کمین هست!

کمی تفکر کنیم تا به دام نیفتیم ما هنوز افکار روشن نداریم !

غاسق اذا وقب...

سیاهی که همهجارا فرا گرفت..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۰۳
طیبین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

***تکلیف: ماجرایی بنویسید که یکی از شرهای سوره مبارکه فلق درون آن ماجرا نمایان شود.


مثل هر روز داشتم پیاده از مدرسه به خانه می اومدم که به اتفاق دوست دوران راهنماییم را دیدم...خیلی تغییر کرده بود...از موهایش بگیر تا کفشش.خیلی توجهی نکردم و مثل سابق باهاش گرم گرفتم..خیلی خوش گذشت یکی دوساعت حرف زدیم و هی خندیدیم.گفت برای اینکه دیگه ازهم بی خبر نشیم هردومون یه بازی آنلاین کنیم من هم قبول کردم.بعد از خداحافظی رفتم خانه.

بازی را دانلود کردم خیلی وقت بود دیگر بازیی نمیکردم به غیر از فوتبال. دوستم رو پیدا کردم و باهاش شروع کردم به بازی کردن...یهو وسط بازی بخودم اومدم من برا فردا کلی درس دارم چرا دارم بازی میکنم!؟  از دوستم خداحافظی کردم و شروع کردم به درس خواندن اما خیلی زود هوا تاریک شد و دستور پدر مبنی بر خواب، صادر. فردایش تا رسیدم خانه تلفون زنگ زد دوستم بود گفت بیا بازی من هم ده دقیقه گفتم بروم بازی کنم اما وقتی از پای گوشی پاشدم دیدم سه ساعت گذشته... همینطور گذشتو من روز به روز بیشتر بازی میکردم...تا موقعی که معلما گفتن هفته بعد امتحانای ترمه...خیلی استرس گرفتم حدود یک ماهی بود که درست و حسابی درس نخونده بودم تصیمم را گرفتم بازی را پاک کنم.

 رسیدم خانه و رفتم سمت گوشی اما همان موقع تلفن زنگ زد... 

دیگر یک جوری شده بودم که انگار دیگر کاریجز بازی نداشتم...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۴۷
خیرین
بسم رب الشهدا


***تکلیف: ماجرایی بنویسید که یکی از شرهای سوره مبارکه فلق درون آن ماجرا نمایان شود.


یک قدم تا جهنم
دست هایش  را مشت کرده بود و محکم قدم بر می داشت، از اخم روی صورتش می توان فهمید که از چیزی عصبانی است. او در کلاس و حتی مدرسه هیچ دوستی نداشت به غیر از یه نفر یعنی علی. او از بچگی با علی دوست بوده و علی تنها دوست بود.
وقتی که علی او را دید سمت او رفت و به او گفت: احمد...چیزی شده؟
اما او پاسخی نداد.
دوباره پرسید: احمد با تو ام، اگه چیزی شده بگو. ولی احمد هیچ پاسخی نداد.
اما برای بار سوم که علی از او پرسید دیگر نتوانسته جلو خودش را بگیرد و شروع کرد به سخن گفتن: چرا همیشه محمد حسین از همه بهتر هست، او همیشه و همه جا حضور دارد و همه عاشق او هستن؛ اما من چی؟ من که یک دانش آموز نسبتا خوب هستم، ولی نگاه کن الان دوستی به جزء تو ندارم اصلا دوست دارم او بمیرد تا من هم بتوانم خودی نشان اصلا از آن پسر خوش نمی آید.
علی از حرف های او متحیر شده بود اما فقط در یک کلمه به احمد جواب داد: این راه تو اصلا درست نیست، بهتر است بیشتر بهش فکر کنی.
احمد منظور او را نفهمیده بود، اما اصلا به آن اهمیت نداد. با خودش گفت از فردا امتحانات ترم اول شروع می شود، الان بهترین موقع است که خودم را ثابت کنم و از محمد حسین جلو بزنم.....
امروز خیلی عجله داشت، چون امروز کارنامه ها را می دادن و الان نوبت کارنامه او بود اما وقتی کارنامه اش را دید متعجب شد. معدلش شده بود هجده و هشتاد و نه صدم. اما پایین کارنامه اش را که دید تعجبش به خشم تبدیل شد؛ برترین معدل پایه کسی نبود به جزء محمد حسین. دیگر نتوانسته خودش را کنترل کند و بعد از تعطیل شدن مدرسه سراغش رفت و او را صدا زد: محمد حسین. خشم او در صدایش واضح بود.
وقتی که محمد حسین برگشت و او را دید به او سلام کرد ولی احمد جوابش را نداد و آمد سمتش و یقه اش را گرفت و...
باورش نمی شد که چه کار کرده است. می خواست فرار کند اما نمی توانست همه مردم او را دیده بودند. حالا او مرتکب قتل شده بود و هیچ کاری نمی توانست بکند. او را به زندان بردند و طولی نکشیده که حکم دادگاه صادر شد؛ اعدام.
وقتی او را پای چوبه دار بردند تازه منظور حرف علی را فهمید. اوبا ایجاد حسادت هم به خودش ضربه زد هم به دیگران اما الان هیچ را بازگشتی وجود ندارد و او با این کار هم دنیا و هم آخرت خود را نابود کرد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۰۱
طیبین