زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

زمین بازی بچه های مسجد...

نویسندگان

۱۸ مطلب توسط «گجله ابن مربی» ثبت شده است

«بسم الله الرحمن الرحیم.»
از دور دست ها غباری بر پاست ، شاید که بر این شهر میهمانی می آید!
پرچم سرخی در دل نسیم رهاست ، یقینا لشگری است و این پرچم باید بدست علمداری باشد.
علمداری که روزی بنا بر وصیت پدر ، حامی و سپاه یک برادر شد.
کودکی بی قرار است ، رقیه را می گویم چرا که بر لشگر ابن زیاد روز به روز افزوده میشد و از لشگر پدرش لحظه به لحظه کاسته میشد.
حبیب از دور محو تماشای ذوالفقار حسن «ع» را می بیند ، به راستی که عمو از او مردی جنگی بار آورده است ، والحق که هنوز با وجود عمویش حسین «ع» طعم یتیمی را نچشیده است.
علی اکبر منتظر فرصتی است تا امام خواهی را در طول تاریخ به اوج برساند.
چشمان ابا عبد الله از همین جا مقتلی می بیند و چشمان زینب از همین دور دست تلی را ، اما در دل هیچیک ترسی نیست ، شاید که این سپاه تعریف آیه ی و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون باشد، چرا که حتی شش ماهه هم در گهواره آرام است . این سپاه برای احیای حق به این خاک پا نهاده ، خاک سرخ کرببلا که امروز سجده گاه میلیون ها شیعه ی علیست.
و اما حبیب ، سپاه امام حسین که برایش نوشته بود از غریب به حبیب. ای آزاده مرد ، ای غیرتمند، جان خود را از ما مضایقه مکن که رسول خدا در قیامت به تو پاداش میدهد.
و چه چیز برای یک انسان ارزشمند تر از آنکه امامش بر او عزت بگذارد و در راه حق و مقابله با استکبار به شهادت برسد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۴۶
گجله ابن مربی

بسم الله الرحمن الرحیم و صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 


کوفه حسین(ع)را می خواند.مسلم از جانب حسین روانه ی کوفه شد تا بیازماید ادعای بزرگ کوفیان را.
کوفه شهر علی(ع)بود.کوفیان طعم بودن با امام را چشیده بودند و همین بود که باعث شد نامه هایشان را سمت امام حسین(ع)روانه کنند.
اگر خداوند بخواهد به کسی عزت بدهد اینگونه میشود سفیر امام همانند مسلم.
خطبه ی شقشقیه خود سندی بود بر نامردی این مردم،مولایمان که معرفی شان کرده بود این اشباح الرجال را.
اینجا دروازه کوفه است.کوفیان به استقبال مسلم ابن عقیل رفتند ولی مگر میشود مسلم در گوشه ذهن خود خاطرات تلخ عمویش علی(ع)را به یاد نداشته باشد و نگران ایمان سست کوفیان نباشد که شاید حسین(ع) را تنها بگذارند
هنوز چندی از ورود مسلم به کوفه نگذشته بود،که ابن مرجانه با البسه سادات در شهر ورود کرد و با زر و زور و تزویر مردم کوفه را فریب داد و این شد که مسلم در کوچه پس کوچه های شهر تنها شد.
و کوفیان دگر بار ثابت کردند که مرد این راه نیند.مسلم از بالای دار العماره بر زمین افتاد و به حیات جاودان رسید.
و این کوفیان بودند که عزت همراهی با حسین (ع) را از دست دادند.

 

پ.ن: قرار شد تا در 10 شب محرم هر شب و بین نماز مغرب و عشا در صحن مسجد الزهرا(س) متنی با توجه با عزت در سوره مبارکه منافقون و شعار ما اَهْوَنَ الموتُ علی سبیل نیل العزِّ و احیاء الحقّ و شهید شاخص آن شب نوشته و قرائت شود ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۴۸
گجله ابن مربی

بسم الله

مشهد امسال الحمدلله فراوون برکت داشت ، آخر اردو آقا اخوت دستور داد تا برای برادرامون نامه بنویسیم و آقا کاظم توی توضیح گفتن که مربی ها برای دانش آموزاشون بنویسن ، جوری بنویسن که اگه نبودن نامه نگه داره بچه رو...

 

نامه:

«« بسم الله الرحمن الرحیم وصل الله علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
برادرای عزیزم!
گوهری گران بها و بی شباهت به دست گروهی داده شد. دین کامل گشت و ولایت را علی ابن ابی طالب را به دست همسفران حجه الوداع، سپردند، پسر بنت اسد، ضامن سعادت گشت و دست ها برای بیعتش دراز گردید. انفاق رسول ، ولایت امیرالمومنین را به دست اهل عالم داد تا اگر تو  نیز خود را از نفاق خالی کردی و ولایتمداری اش را در کشاکش بلا و فتنه ها محفوظ قرار دادی دینت تکمیل شود، چرا که در هنگام راحتی و فراغت بسیارند اهل اطاعت و دم زنندگان ولایت.
ولی برادر خوبم مپندار که غدیر روزی بوده از روز ها که در بیعت با امام گذشت تاریخ معنا ندارد و عرصه غدیر به وسعت تاریخ است و بس....
عصر ما، که ان شاءالله عصر ظهور خواهد بود ، مجاهد پارکاب ولی می خواهد ، مجاهدی در تمام عرصه ها....
برادر جان قطعا تو مرد این عرصه هستی که لیاقت یافته ای در مسجد خدا عید غدیر را جشن بگیری، قرآن بخوانی و دم از نور ولایت  بزنی! در این راه برادرانت را دریاب و برای خودت هم مسیر مهیا کن که راه بس سخت و نیازمند همراه است. از قواعد دنیا پرستان پیروی نکن که اگر انسان هایی که مامور به تحول تاریخ هستند از معیار های عصر خویش پیروی کنند دیگر تحولی در تاریخ رخ نخواهد افتاد...
برادر جان! نشود که دنیا تو را بخواند و تو نیز اورا لبیک بگویی، که دنیا پیرزنی هزار داماد است و هیچ پرنده ای نیست که قفس را هم بردارد و با خود ببرد... نشود که وسوسه های این پستِ بی ارزش که از آب بینی بز کمتر است در نگاه مولایمان دل از ما برباید... نکند که چشممان بین تماشای علی(ع) و در آغوش گرفتن تمام دنیا از ولایت برگردد... 
پس ای همسنگرم چفیه ات را به دوش بیانداز و به اقتدای امامت، راه تبعیت از ولایت را در پیش گیر و به خون خویش مدافع ولی باش...
و بیا تا پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی...»»

 

چندتا نکته :

1) ان شاءالله همه برادرا نامه هاشون رو تایپ کنن و روی وبلاگ بارگذاری کنن

2) قطعا نامه ام اونجوری که مد نظر آقا کاظم و حتی خودم بوده نشده ، ان شاءالله به برکت قرآن درست بشه هم متنم و هم خودم

3) سلامتی شهید آوینی هم صلوات بفرستید که ادبیات من تقلید بچگانه ای از ادبیات ایشون بودش

 

دلتنگ غروبم...برای منم دعا کنید...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۵۰
گجله ابن مربی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ مرداد ۹۸ ، ۰۳:۱۰
گجله ابن مربی

نام خدا

 این داستان روایتی از مادر شهید رضا پناهی است که ۱۲ سال بیشتر نداشت جالب است بدانید مادر این شهید از امام رضا خواسته بود تا پیش خدا واسطه شود تا فرزندی به او بدهد تا آن را در راه خدا فدا کند به همین دلیل مادر رضا اسم او را رضا گذاشت وقتی مادرش درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف به او می گفت امام زمان چرا ظهور نمی کند او می‌گفت باید در عمل نشان دهنده شوق خود درباره ظهور باشیم رضا از کودکی نوحه امام حسین علیه السلام می خواند او از بچگی تحمل ناراحتی و اشک کسی را نداشت رضا از ۸ سالگی مبارزه و انقلاب را شروع کرده بود آنقدر به امام علاقه داشت که وقتی حروف الفبا را یاد گرفته بود شبانه دیوار نویسی می‌کرد او به دستور امام در بسیج ثبت نام کرد عاشق مدرسه بود می گفت می خواهم پزشک شوم وقتی ما در هنگام جبهه رفتن رضا به او می گفت مگر نمی خواهید پزشک شوی رضا می‌گفت امام فرمان جهاد داده است امروز وجود من در جبهه لازمه.

 رضا نترس و شجاع بود وقتی اتفاقی برای رضا می افتاد حتی اگر مادر او می ترسید او نمی ترسید

 گاهی اوقات که دوستش غذایی نداشت رضا مقداری از لقمه خود را به او می داد و بسیار مهربان بود و به دیگران مهر می ورزید ویژگی که او را از هم سن و سال هایش جدا می‌کرد و و درک او از جنگ و جهاد بود عاشق شهادت بود هر وقت در ارتش حضور داشت باعث قوت قلب دیگران بود و هر وقت در جبهه نبود اطرافیان از نبود او ناراحت بودند همچنین خلاقیت بسیار بالایی داشت و در جبهه از آن استفاده میکرد مثلاً در جبهه قوطی های کنسرو را جمع می کرد و به دم گربه ها می بست و باعث تولید صدا می شد و دشمن فکر می‌کرد رزمنده های ایرانی هستند مادر قبل از شهادت رضا خواب شهادت او را دیده بود او در سال ۱۳۶۱ و بهمن به شهادت رسید و باعث تضعیف روحیه آنها شد وقتی خبر شهادت رضا را دادند مادر به جای ناراحتی به خدا گفت خدایا راضی ام به رضای تو شاکرم که تو پسرم را به آرزویش رساندی خیر و برکت او حتی بعد از شهادت او هم وجود داشت پولی در اورکد رضا بود و ما در خواب دیده بود این پول را باید به شخصی که قبلا در محل های دیگر روضه می‌خوانده بدهد...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۰۴
گجله ابن مربی


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ    وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ﴿۲﴾إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿۳﴾


الحمد لله اولین سوره نگاهمون رو ساختیم...با تمام ضعف هایی که بود اما بسیار دلچسپ بود اینکه ببینی ده نفر بیشتر از یک ماه و نیم سوره عصر بخونن و تکلیف سوره عصر انجام بدن و سناریو بسازن و بعدش خودشون اجرا کنن...

الحمدلله هدانا بهذا....



دانلود سوره نگاه


عنوان: سوره نگاه
حجم: 28.3 مگابایت
توضیحات: سیاه مشق های بچه های تدبری مسجد الزهرا(س) از سوره مبارکه عصر



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۲۷
گجله ابن مربی

کمکم کن قسمت دوم



بسم الله الرحمن الرحیم

برگشت و مرد را نگاه کرد ، درحالی که  قطره اشکی از گوشه چشمش فرو غلتید ، گفت: خدا ضایعت کند که مرا ضایع کردی! و باز او ماند و بغض گلو گیر همیشگی و حسرت...

برای او که هربار تا پیشت دروازه آسمان میرفت و خوشحالی کاروان نور را میدید ، دیگر زمین خسته کننده بود؛ ملال آور بود؛ اما او چه کار میتوانست بکند ؟ گوش صاحبش بدهکار این حرف ها نبود . انگار که پنبه در گوشش فرو کرده باشند . او هم نمیتوانست دست روی دست بگزارد. غصه خوردن و آه کشیدن فایده ای نداشت باید کاری میکرد بعد از کمی فکر با خودش گفت شاید .... راه خوبی به نظر میرسید. امتحانش ضرری نداشت. شاید آنجا میتوانست حرفش را بزند و کمی آدمش کند. 

مرد خوابید و رویای او آرام به حرکت در آمد او هم آرام آرام به سرزمین رویای صاحبش قدم گذاشت. باید او را جایی میبرد. جایی که ببیند و بفهمد دارد چه کار میکنند...


همه جا تاریک بود. باد دیوانه وار به هر سو میدوید. صاحبش نمیتوانست جلوی پایش را ببیند به سختی راه میرفت. کم کم صدای مبهمی به گوشش رسید و بلند تر شد. همان جا ایستاد و خشکش زد. از ترس به خودش میلرزید. شروع کرد بی هدف به هر طرف دویدن و کمک خواستن یک دفعه سمت راستش روشن شد. نور هایی را دید و با خوش حالی به سمت آنها دوید ؛ اما هرچه به نور ها نزدیک میشد آنها از او فاصله می گرفتند ! خسته و نا امید استاد و با صدای بلند فریاد زد : خواهش میکنم بمانید؛ مرا تنها نگذارید؛ من میترسم ! نور ها کمی مکث کردند و برگشتند...

هاج و واج مانده بود باورش نمیشد بعضی از دوستانش دست در دست این نور ها به طرفش آمدند . از دوستانش پرسید: این ها فرشته اند ؟ چرا فقط با شمایند؟-پس فرشته من کو؟ چرا کسی به من توجهی نمیکند؟ یکی از دوستانش به نوی که در دستش گرفته بود اشاره کرد و با تبسم گفت : معرفی میکنم: نماز بنده...

و ادامه داد نماز هرکسی هوای صاحبش را دارد تو هم نمازت را صدا کن تا همراهت شود...

این را گفتند و دور شدند . دوباره همه جا تاریک شد . و ترس و ناامیدی به جانش افتاد. با تمام وجود نمازش را صدا کرد.. طولی نکشید که احساس کرد کسب به طرفش می آید لاغر بود و ترکیده . به زور راه میرفت. انگار مریض بود! بات دست پاچگی پرسید : او دیگر که هستی ؟

-- من ؟ نباید هم بشناسی ! من نماز تو هستم!!

مرد با تعجب گفت : نماز من ؟ پس چرا مثل نماز دوستانم نور نداری؟ چرا اینقدر بیحالی..

او که انگار منتظر این حرف صاحبش بود ، دیگر بغضش ترکید . با گریه گفت چرا از من میپرسی همه اش تقصیر توست !!

تقصیر من؟ 

 دوستان تو نمازشان را درست و به موقع ادا میکنند و حواسشان فقط به پروردگار است برای همین نمازشان نورانی میشود. و به آسمان میرود؛ اما تو انگار نه انگار با خدای خودت حرف میزنی.

حواست به همه چیز است جز خدا. میخواستی من بهتر از این باشم؟! هر بار که مرا بالا می فرستی، پشت دروازه های آسمان می مانم و نمیتوانم همراه نماز های دیگر بالا تر روم . هر بار که ضایع میشوم و بر میگردم بر سرت فریاد می کشم و نفرینت میکنم ؛ اما تو اصلا توجهی نمیکنی . همه اش تقصیر توست ؛ خود تو...


صبح شده بود و حالا دیگر این ستاره ها نبودند که میدرخشیدند نگاهی به خودش انداخت. حالا او هم میدرخشید. ولی هنوز نگران بود. از اینکه نکند دوباره از دروازه رد نشود. 

به پایین نگاه انداخت. صاحبش را دید که سر بر سجده گذاشته...


منبع: سایت ستاد اقامه نماز شهر قم

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۴۶
گجله ابن مربی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۰۳
گجله ابن مربی
بسم الله الرحمن الرحیم

کمکم کن...قسمت اول...


کم کم از سرخی آسمان کاسته میشد و ابر های خاکستری و تیره ، پهنای آسمان را پر می کردند. درهایی آرام آرام بسته میشد، که چیز سیاه و درهم و مبهم به سرعت به زمین آمد و محکم بر سر کسی خورد! اما طرف انگار ههیچ حسی نداشته باشه راهش را کشید و رفت! انگار نه انگار که چیزی بر سرش خورده است.
آن که به زمین آمد شبیه به انسان بود؛ نه فرشته؛ شاید هم شبه بود؛ شاید هم موجود دیگری بود ! هرچه بود رفتن آن مرد را با حسرتی آمیخته با خشم نگاه میکرد. رو به آسمان کرد و به تماشای نورهایی که در آسمان بالا و بالاتر می رفتند، ایستاد. از دیدن آنها سیر نمیشد و به حالشان غبطه میخورد. یادش آمد، کمی پیش ، با چه شوقی با آنها همراه شده و به آسمان پرکشیده بود.
حالا جا ماندن آز آن کاروان نورانی برایش خیلی دلگیر و سنگین بود. چقدر دلش هوای پریدن داشت به آن سوی ابر ها وهمراهی با فرشته های زیبا..
چقدر خجالت کشیده بود وقتی که به او و خیلی های دیگر اجازه رفتن نداده بودند. چقدر دلش گرفته بود. چقدر خواهش کرده بوداز دربان ها که اجازه بدهند کمی بالاتر برود؛ ولی آنها با مهربانی غم باری گفتند: اجازه نداریم. فقط به او دلداری داده بودند و گفته بودند :«تقصیر تو نیست. صاحبت بی خیال و بی قید است و تا وقتی کارش را درست انجام ندهد؛ تو نمیتوانی بالا بروی.


فکر میکنید که جریان چیه...؟

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۳۰
گجله ابن مربی

عارف ۱۲ ساله

بسم الله الرحمن الرحیم

این کتاب در مورد یک شهید دوازده ساله است که نسبت به سنش از میزان فهم و آگاهی بسیاری بر خوردار بود.

در کتاب بعضی از خاطرات شهید رضا پناهی است که در دوازده سالگی شهید شده است. به نظر من میزان فهم و آگاهی او به اندازه یک مرد چهل یا پنجاه ساله و یا حتی بیشتر است که سرد و گرم زندگی را چشیده و تجربه به دست آورده.

به گفته مادر او، او عاشق خدا و اهل بیت بود و به نظر من، او این را با خونش ثابت کرد و در راه اسلام شهید شد.

شهید رضا پناهی حتی در زمان قبل از انقلاب نیز با آن سن کمش برای پیروزی اسلام تلاش می کرد.

مادر او گفته روزی که امام به ایران آمد، او از پدر خواهش کرد که او را به دیدار امام ببرد اما برای پدر مشکلی پیش آمد و او نتوانسته که رضا را ببرد و رضا از شدت ناراحتی گریه می کرد و حتی وقتی تلویزیون لحظه ورود امام را نشان می داد او پای تلویزیون گریه می کرد؛ به نظر من کمتر کسی توی این سن به خاطر همچین چیزی گریه می کند، و این نشان دهنده عشق او به امام و انقلاب است.

شهید رضا پناهی می تواند یک الگوی بسیار خوب برای انسان ها باشد؛ شاید تعجب کنید که مگر انسان دوازده ساله می تواند برای کسی الگو باشد و این نشان دهنده اوج کمال و دانش در اوست.

در دوران جنگ تحمیلی از این رضا پناهی ها زیاد پیدا می شد که متأسفانه بعد از جنگ ما آن ها را فراموش کردیم. شاید این تقصیر ما مردم است که قدر انقلاب و شهدایش را ندانسته ایم.

شهید رضا بخش یکی از اعجوبه های زمان جنگ بود که این ها تنها بخش کوچکی از ویژگی های مثبت و نقاط قوت او بود، و به نظر من اگر بخواهیم تمامی ویژگی های او را بیان کنیم به یک کتاب هشتاد الی نود صفحه ای نیاز داریم که آقای سید حسن موسوی این ها را به نقل از مادر او در کتاب *عارف ۱۲ ساله* گنجانده است.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۲۴
گجله ابن مربی