زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

زمین بازی بچه های مسجد...

نویسندگان

زکات علم_حماسه یاسین

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۴:۵۳ ب.ظ

بسم هو الرحیم

 

وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ

 

 

ساعت 11 شب:

مربی: سلام پسرک چخبر

گجله: سلام، عه رسیدی یاد ما افتادی؟

مربی:خوبی؟ من همیشه به یادت هستم.

گجله:شکر؛ بازم شکر

مربی:چه کارا میکنی؟ وقت و کارت چطوره؟

گجله:الان درس دومی هم خیلی خراب واقعا ؛ خو چطور قضیه چیه؟

مربی:کتاب میخوام بدم بخونی  ...

گجله: چه کتابی اونوقت؟

مربی: کی بریم انقلاب بخریم؟...

 

حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد دست به قلم می شود تا حک کند در تاریخ یاد آن روزها را یاد نماز شب های رزمندگان شوخ طبی آنان، اخلاصشان با خدای خود و مهمتر از همه توکل به خدا در شرایط سخت ...

 

رسیدیم به صد متری رودکارون اتوبوس ایستاد اینجا بود که برادر امیر نظری که از معاونان تخریب بود گفت: برادران اینجا خرمشهر و این مرغدونی هم مقر ماست و به یک مرغدانی نیمه مخروبه اشاره کرد؛ تکه پراکنی ها شروع شد یکی گفت می خوان براشون تخم کنیم!یکی گفت میخوان پروارمون  کنند و بعد ما را بدن سلاخی!...

 

بعد از آنکه کارهای تمیزکاری تمام شد بعد از خوردن کنسرت و صرف چای فهمیدیم که قرار است لشکر در منطقه‌ای که کار آبی لازم دارد عملیات انجام بدهد برای همین باید به دو گردان غواصی از نیروهای زبده لشکر آماده شوند یکی در اختیار تخریب و دیگری در اختیار اطلاعات عملیات...

 

شبهایی که قرار نبود برای تمرین به آب بزنیم نگهبانی می دادیم موقع نگهبانی بعضی بچه ها که بی خوابی به سرشان می‌زد به دیگران کمک می کردند درس می‌خواندیم دانشجو ها درس دانشگاه و ما جزوه های کنکور را

 

روزهای آخر تمرین مشخص شد که عده‌ای از بچه ها به دلایل جسمی رد می‌شوند و می روند تخریب برای کارهای دیگر و از میان قبول‌شدگان ما و دوره ۵۰ نفری بعدی که بعد از ما شروع کردند چند نفری گردان نوح می روند و بقیه گردان یاسین را تشکیل می دهند...

 

حدود سه ماه آموزش دیدیم بدنمان مثل ماهی لیز شده بود بعضی از بچه ها ادعا می کردند که احساس می‌کنند دارای آبشش شده‌اند کار غواصی آن هم در کارون با هیچ منطق نظامی سازگار نبود...

 

یک روز که بچه ها داشتند خود را با نارنجک و مهمات سبک سنگین می کردند علی محمدزاده که آرپی چی  زن بود با مهمات وارد آب شد تا خود را امتحان کنند ولی در گرداب گیر کرد و زیر آب رفت بعد از ۲۰ ثانیه در مقابل چشمان بهت زده ما آمد روی آب و در حالی که دهنی و اشنوگلش هم جدا شده بود و ماسکش به پشت گردنش افتاده بود به ما که از کنار کارون نگاه می کردیم لبخندی زد دستی تکان داد و مظلومانه به زیر آب رفت و دیگر هم در نیامد تا چند ماه بعد که جنازه‌اش زیر پل کارون پیدا کردند به این ترتیب دسته ما اولین شهید خود را تقدیم کرد.

 

صبح روز 29/9/1365  برادر جلیل محدثی رفت پشت میکروفون و شروع کرد به: بسم الله الرحمن الرحیم... بوی عملیات می‌آمد؛ مضمون صحبت ها از برنامه غواصی بود که لشکر ۲۱ امام رضا علیه السلام داده شده بود برای کار در اروند رود توجیه عملیات که قرار بود ما خط‌شکن باشیم...

 

صفهای نماز بسته شد حاج آقا واعظی که خیلی زحمت کشید تا توانست خود را کنترل کرده و تکبیره الاحرام بگوید.. مکبر هم محمد واحدی بود صدای او به هیچکس نمی رسید؛ پیشنماز گریه می کرد، مأمومان  گریه می‌کردند، مکبر گریه می کرد؛ در قنوت نماز صدای ناله و انابه های {الهی الحقنی بالشهدا و الصالحین} در فضای سالن پیچیده بود...

 

 

 

بقیه خاطرات و داستان های عملیات مانند آن نماز شب ها، اثر  ذکر وجعلنا که رزمندگان در شرایط سخت ت بر لب داشتند و ایستادگی های غیرممکن که فقط توسط لشکر الهی ممکن می شد و شهادت بچه ها رو نمیگم تا برید کتاب رو بخونید :-)

 

5021   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی