زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

رَبِ‌ إِنِّی‌ لِمَا أَنْزَلْتَ‌ إِلَیَ‌ مِنْ‌ خَیْرٍ فَقِیرٌ

زبر الحدید

زمین بازی بچه های مسجد...

نویسندگان

مربی نوشت - درخت

پنجشنبه, ۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

متنی قبلا نوشته بودم به نام التماس درخت! از بچگی همین گونه بودم، در حیات خانه پدر بزرگ از درخت چاقاله بادام که پایین می آمدم باید بالای درخت سیب شکری پیدایم میکردی، و اگر انجا نبودم یقینا داشتم از درخت آلویی که هیچوقت میوه هایش عمرشان به رسیدن نمیرسید و تلخ خورده میشدند،  جدایم می کردی... 

از دانه بودنم چیز زیادی به خاطر ندارم، جز خاطرات منقول از مادرم، که اکثرا بوی بی پولی و تنهایی و دعوای با مادر شوهر میداد... جوانه زدنم که هر روزش در خاکی بود و تا میخواستم در آن محل ریشه محکم کنم، این نازک گیاه از وطنش جدا میگردید و به موطنی جدید پیوند میخورد.

آفتاب مسجد که به من خورد و خودم را در میان نور آن دیدم، دیگر جابه جایی ها نتواست عوضم کند، وطن واقعی و زمین حاصلخیز را که یافته بودم در هر جایی مسجدم را رها نمیکردم، ساقه ای تنها در بیابان نمیتواند در امان بماند....

چگونه در مسجد و پایه درس قرآن ماندم را نمیتوان توضیح دهم، آخر جنس من با اینجا متفاوت بود...اما حالا درخت شده ام درختی جوان، گرچه شاخه هایم یکی در میان خشکیده و بدون ثمر است، گرچه در کوران مبارزه با آفات ، تن آرده شده ام اما به حمدالله هنوز شکست نخورده ام...

درخت بودن را دوست دارم ، درخت بودن را ... درخت ثمر دارد... درخت سایه دارد .... درخت نشاط با خود به همراه دارد... درخت ریشه دارد .... برکت دارد ... درخت بودن را دوست دارم .... خدایا درخت وجودی مرا از خباثت دور بگردان....

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی